تبليغاتX
my beautiful angel Lilypie Expecting a baby PicLilypie Expecting a baby Ticker
my beautiful angel

 
 
 

سلام دوستای گلم.

خوبید. من و دخملی بد نیستیم اما همسری حسابی سرما خورده. طبق معمول از هم دوریم. اومدم که یه عالمه غر بزنم ولی پشیمون شدم. تو کافی نتم الان.  خیلی راحت نیستم. ۲ تا از دانشجوهای ترم پیشم روبروم نشستن و من خیلی راحت نیستم.

با همه مخالفتها شنبه با همسری بر میگردم خونمون.  مامان کاملا مخالفه . همسری هم همچنین. میگه نمیبرمت ولی من اونجا کنار همسری راحتترم. الان بهش بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز دارم.

 نینی گلم هم خوبه . حسابی ورجه وورجه میکنه. تکوناش خیلی زیاده .

تو این ماه خیلی چیزای گرم خوردم مثل کنجد .ارده عسل. فسنجون. گردو و فندق. حالا ترس افتاده به جونم که نکنه نینی زردی بگیره واسه همین هی عرق کاسنی و شاطره  و خاکشیر مصرف میکنم. امیدوارم این مشکل واسش پیش نیاد.

 

 هنوز اسم انتخاب نکردم. فکر نکنید که دنبال یه اسم منحصر به فردم. مشکل من اینه که قدرت انتخابم خیلی پایینه تا حالا فقط از یه انتخابم پشیمون نشدم و اونم انتخاب همسری بوده .

حالا من موندم و نهایی کردن یه اسم واسه نینی. 

 همسری که همچنان رو نیایش پافشاری میکنه. طوری که من آلرژی گرفتم به این اسم. محیا چطوره؟!!!  کمکم کنید دیگه

امیدوارم بتونم خونواده رو راضی کنم که برم خونه. اونوقت شنبه از خونه مینویسم

دوستون دارم

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

 

 

 

 یه سری عکس از خونه و سیسمونی

 

 


ادامه مطلب

یکشنبه سوم آبان 1388 |

 

سلام به دوستای گلم.

قول داده بودم که شنبه بنویسم ولی متاسفانه نشد. شب دیروقت رسیدیم خونه و از خستگی جفتمون بدون شام خوابیدیم.  قضیه از این قرار بود که پنجشنبه عصر همسری یهویی هوس کردن برن لاهیجان!!! ساعت 6  پیشنهاد دادن  که بریم یه مسافرت 2 روزه به لاهیجان  تا هم یه آب و هوایی عوض کرده باشیم و هم به داداشی یه سری بزنیم.  من هم که از خدا خواسته قبول کردم. اینم بگم که روز قبلش از صبح شکمم درد گرفته بود .تا جایی که مجبور شدم شبش برم بیمارستان!!  واسه همین تا به مامان زنگ زدم که میخواییم بریم لاهیجان خیلی ناراحت شد و با دلخوری خدا حافظی کرد.ولی کو گوش شنوا!! خلاصه رفتیم خونه مامان اینا (مامان و بابا خونه مامان بزرگ بودن) و یه سری وسیله برداشتیم  و راه افتادیم. تو همه شهرا ترافیک بود. خلاصه ساعت 11 شب رسیدیم لاهیجان.  فردا صبح هم  راه افتادیم به سمت دیلمان .50 کیلومتریه لاهیجان. آبشار لونک و دیدیم که خیلی زیبا بود.

 کلا ط بیعتش خیلی قشنگ بود.خواستیم شب برگردیم ولی بازم تصمیمونو عوض کردیم و غروبی رفتیم رشت. شامو همونجا خوردیم.یه چرخی هم تو خیابون گلسار زدیم  و شب برگشتیم خونه داداشی و صبح زود بر گشتتیم خونه مامان اینا. از اونجا هم ساعت 2 اومدیم خونه خودمون. خلاصه  روز شنبه همش تو راه بودیم. خدا مثل همیشه خیلی کمکم کرد که هیچ اتفاقی واسم نیوفتاد.

  امروز صبح که همسری کلاس نداشت نشستیمو یه دی وی دی از سخنرانیهای دکتر روا زاده رو که یکی از دانشجوها بهش داده بود و گوش دادیم. خیلی جالب بود. اصلا نفهمیدیم که کی ساعت 12 شد. یه سری از نکاتی که یادداشت کردمو اینجا مینویسم .شاید به درد بعضی از دوستا بخوره.

 

  1. بر خلاف همه پزشکا که میگن در دوران بارداری عسل نخورید ایشون توصیه اکید به خوردن عسل طبیعی داشتن.
  2. خوردن هر نوع روغنی غیر روغن کنجد و روغن زیتون رو ممنوع کردن.
  3. خوردن چای ممنوع و خوردن دم کرده به لیمو. میوه نسترن و بادرنج بویه توصیه شده.
  4. از آب جوشیده استفاده شه.
  5. در مورد حجامت هم خیلی توصیه کردن.
  6. در مورد کمبود آهن م خیلی علمی توضیح دادن که این قرصهای آهنی که در دوران بارداری مصرف میشه از طریق مولکوله و فایده نداره .دریافت آهن باید از طریق یون آهن باشه و اون هم چارش استفاده از ظروف آهنیه ویا  گذاشتن یه تیکه آهن تو غذا. یادمه  قبلنا وقتی مامان  فسنجون درست میکرد یه تیکه آهن توش مینداخت و بعد پخت غذا درش میاورد و میگفت واسه اینه که رنگ فسنجون تیره شه . الان میفهمم که اون تیرگی واسه وجود آهن بوده.
  7. اینم ادرس سایتشون:http://www.ravazadeh.com/

 

عموی همسری مدت 4 ساله که از روشهای دکتر خدادای استفاده میکنن . تو این مدت  خیلی از بیماریهشون مثل سردرد . معده دردشون برطرف شده. هرچند خیلی سخته که همشو رعایت کنیم ولی ما تصمیم گرفتیم تا جایی که میشه رعایت کنیم.

 

دختر گلم خیلی خیلی شیطون شده و به نظرم زیادی حرکت میکنه. اینقدری که یه وقتایی از تکوناش میترسم. هنوز سر اسم به نتیجه نرسیدیم و دخترکمون هنوز بی اسمه.

 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

سلام

یه عالمه اتفاق خوشایند و ناخوشایند تو این مدت افتاد. گفته بودم که مامان اینا قراره ۴شنبه بیان خونمون ولی هر بار که به مامان زنگ میزدم یه چیزی میگفت. یه بار میگفت میخواییم بریم پیش داداشی واسش غذا ببریم. یه بار میگفت بابا کمرش درد گرفته شااااید نشه بیاییم.منم کلافه شده بودم.صبح ۴شنبه با مامان تماس گرفتم  .گفتم کجایید؟ گفت: تو راهییم .میریم لاهیجان تا واسه داداشی غذا ببریم!!! یهو ارتباط قطع شد. گوشی بابا رو گرفتم . گفتم میشه گ.شیو بدین به مامان. گفت: من بازارم . مامان خونست!!!!!!!!  زنگ زدم دوباره به مامان با ناراحتی. گفتم مامان نداشتیما. اگه نمیتونین بیان   پس به من بگین که منتظر نباشم.نمیخوام بیفتین تو زحمت.

خیلی کلافه بودم و دلیل رفتارای مامان و نمیفهمیدم. ظهر که همسری اومد خونه گفت: میخوای بریم شمال؟؟؟؟!!!!  دیگه بو بردم که یه اتفاقی افتاده. خلاصه فهمیدم که مامان بزرگم عزیزم ۴ روز پیش افتاده از پله ها و لگنش شکسته و عمل و بستری و خلاصه من بی خبر. منم خلاصه با گریه همه وسایلو جمع کردیم و اومدیم شمال. آخه خیلی دوسش دارم خیلییییییی. الان بهتره.مرخص شده. یه ماهی نباید اصلا راه بره.

 این هفته من موندم شمال و همسری رفته دانشگاه. میخواستم یه سری از خریدا رو انجام بدم. سفارش تخت و کمد و دادیم. رنگ نارنجی. ست کالسکه و کریر و روروک هم نارنجی طوسی گرفتم. ی وسایل بهداشتی نینی رو هم گرفتم. بقیشم سعی میکنم تا آخر هفته انجام بدم. چون شبه میرم خونه و ۳ هفته میمونم .بعد اون دیگه میام شمال و تا آخر  میمونم.

 دلم واسه همسری یه ذره شده. امروز رفته بود تهران واسه مصاحبه. کلی دعا کردم واسش. امیدوارم کارمون درست شه.  کلا از نظر عاطفی خیلی به هم وابسته ایم. ولی این وابستگی تو دوران بارداری ۱۰۰ برابر شده. دوری خیلی سخته واسم. همش کلافه و خسته و عصبیم. لحظه شماری میکنم واسه دیدنش. واسه چهارشنبه . واسه محبتهای بیدریغش.

عسلم.عشقم.همه زندگیم. خیلی دوست دارم.میمیرم واست عزیزم.

 شنبه از خونمون مینوسم. سعی میکنم یه سری عکس بزارم از وسیله ها

 

دوشنبه بیستم مهر 1388 |

 

 

مشغول نوشتن تزم هستم. البته هنوز بخش اولش هستم!!حوصله هیچ کاری رو ندارم.نمیفهمم چه جوری روزامو میگذرونم.الان 40 روزه که از پیش استادم برگشتم ولی حتی یه ایمیل هم واسش نفرستادم. آخه ایمیل بزنم چی بگم؟ بگم چه کار کردم؟ بگم چند تا بخشو تموم کردم؟ بگم چند تا مقاله خوندم؟ کلافم.اگه اینطوری پیش برم به قول همسری باید دور دکترامو خط قرمز بکشم. دیشب کلی باهام صحبت کنم.اما همونطوری که با دانشجوهاش حرف میزنه. بهم بر خورد!وقتی حرف میزد میخواستم داد بزنم .میخواستم بزنم زیر گوشش. اما میدونستم هیچ منتی نیست ومیدونستم این همه حرفا واسه اینه که از ته دلش دوست داره دکترامو بگیرم و بشم همکارش. دیشب به خودم قول دادم صبح که پا شم غوغا کنمو بشینم رو تزم. اما... 

    الان صبحه و من دوباره خنثی. همسری رفته دانشگاه. منم پشت کامپیوتر اما نه برای سرچ.  واسه وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی!!! خدایا چرا اینقدر بی انگیزه شدم؟ پس اون هدفی که همش ازش حرف میزدم کوووو.

من با یه عالمه سختی این مرحله رو شروع کردم . به خودم قول دادم که اول به خاطر خودم و بعد به خاطر مامان و بابا این مدرکو بگیرم . به خاطر همسری عزیزم که خیلیییی کمکم کرد. یادم نمیره چه لطفایی در حقم کرد. تو دوره فوق اونم تو غربت با 5 روز کلاس در هفته  اگه همسری نبود نمیتونستم پیش برم. از صبح ساعت 9 تا 3 سر کلاسا بودم و بعد که میاومدم خونه  همسری میزو چیده بودو یه غذای اماده . وای چه دورانی بود. هم شوهرم بود هم مامانم و هم بابام. خدایا کمکم کن شرمنده خوبیهاش نشم. کمکم کن.

 

بلاتکلیفی من به همسری هم منتقل شده. مدتیه که به سرش زده بیاد تهران.  یکشنبه تو یکی از دانشگاهای مطرح مصاحبه داشته. البته این مصاحبه فقط با مدیر گروه بوده. 2شنبه هفته بعد همه اعضای گروه میان و باید نظر بدن. امیدوارم کارش درست شه. البته اگه قبول کنن  باید تا مهر سال بعد صبر کنیم چون همسری تو دانشگاه فعلی تا سال بعد تعهد داره. اه اه.

 از الان به فکر هزینه بالای زندگی تو تهرانیم. اینجا یه خونه 100 متری شیک و نو رو تونستیم با 3 تومان 250 اجاره کنیم اما باید به فکر 30 میلیون دیگه باشیم .درسته؟

واقعا آدم اینجا کلافه میشه .دیوونه میشه. شبا که دلمون میگیره و میریم تو شهر یه دوری بزنیم  میبینی پرنده پر نمیزنه. شهر مرده. انگاری طاعون زده به شهر. مثلا مرکز استانه!

 فردا مامان و بابای گلم میان خونمون. وای که دلم واسشون پر میکشه. فقط 2 هفتست که از شمال اومدیم اما انگار ماه هاست که ندیدمشون.احتمالا نبه یا یه نبه باهاشون بر میگردم شمال. چون همسری 2شنبه باید بره تهران . میرم شاید بتونم یه خورده از وسایل سیسمونی رو بخرم. حتما عکساشو میذارم.

 

 در مورد اسم هنوز به توافق نرسیدیم. همسری اسم نیایش و پسندیده منم که همچنان رو حلما پافشاری میکنم. البته عاشق اسم هلنا یا هلن هستم. تو ادبیات انگلیسی هلن زیباترین زن جهان و دختر زئوسه. اما همسری  خیلی موافق نیست.  به یاری سبزتان نیازمندیم.

 البته باید یه تشکری هم بکنم از دوستای عزیزی که نظراشونو تو پست قبلی واسم نوشتن.  

 

 پ.ن. چه جوری میتونم پست خصوصی بزارم؟!

سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

 

این عکس دختر نازمه تو 5 ماهگی!

این روزها احساسای متفاوتی رو تجربه میکنم. یه لحظاتی  اینقدر دوسش دارم که دلم میخواد همین الان بیاد تو بغلم.یه وقتایی اینقدر از اومدنش میترسم که گریم میگیره.شاید ترس از مسوولیت باشه.یه لحظاتی هم هر چی دلمو زیرو کنم میبینم که هیچ حسی ندارم.کاملا خنثی! این احساسات متضاد خیلی اذیتم میکنه.

این روزا بیشترشو تنهام.همسری بیشتر روز دانشگاست. منم به خاطر این شکم گنده ترجیح دادم کلاس بر ندارم این ترم .واسه همین وقت واسه گریه زیاده. تنهایی خیلی اذیتم میکنه.یادمه 2 ماه پیش وقتی گلی تو وبلاگش از این حالتاش گفت کلی نصیحتش کردم!!! حالا یکی بیاد نصیحتم کنه!!!!

یه حس دیگه ای که دارم و تا بحال هیج جا نگفتم اینه که از اول بارداری حس میکردم نی نیم پسره.

خدا میدونه که چقدر  من عاشق دخترم. ولی از اول بارداری همه بهم گفتن که بچت پسره!! حتی الان بعد 2 تا سونو خیلیها میگن اشتباه شده. تو مطب مه میگن نی نیت پسره؟!!! میگم نه! میگن : ااا شکمت که به پسرا میخوره.صورتتم همینطور. !!!  این چیزا باعث شده که من دچار دوگانگی شم.کلافم. ججز چند تکه لباس نوزادی که تو مسافرتم خریدم نتونستم چیز دیگه ای بخرم. هنوز فکری واسه اتاقش نکردم. هنوز نی نیمون اسم نداره. هنوز خیلی کارا مونده که انجام ندادم. النم میخوام صبر کنم تا 25 مهر که نوبت بعدیمه از دکتر یه سونو دیگه بخوام. بعد اون اگه حالش بود برم واسه خرید.

تو خرید وسایل هم موندم.چون هنوز واسه رفتن تصمیم نگرفتم.قبلا گفتم که باید 2 تا 6 ماه تو کشوری که دارم درس میخونم باید اقامت داشته باشم.به استادم گفتم مارچ یا آپریل میام.اگه بخوام برم خیلی از خریدا بیفایدست! خیلیا رو نمیتونم ببرم.   وای که من چقدر فکرم مشغوله!!!

خیلی غر زدم. خیلی نالیدم و خیلی بیصدا اشک ریختم!!! این همه مشکل  روحی و فکری با وجود داشتن یه فرشته کنارم خیلی بعیده. گلم عشقم همسر نازنینم که یه دنیا دوسش دارم.

همه عشق و محبت و دوست داشتنش تو این 5 سالی که ازدواج کردیم یه طرف و عشق و  همراهیش تو این 7 ماه یه طرف دیگه.

عزیزم  تو همه این لحظات کنارم بودی و بهم آرامش دادی. بد خلقی هامو تحمل کردی و به روم لبخند زدی.بد قلقی هامو به جون خریدی و آرومم کردی .مرسی گلم.  میخوام دختر گلم بدونه که بابایی نازش  چقدر دوست داشتنیه. و بدونه که مامان و باباش چقدر عاشق همن.

عشقبازی این پدر و دختر هم دیدنیه.یه وقتایی واقعا حسودیم میشه ! اینو جدی میگم  .این حس حسادت وقتی همسری با نی نی حرف میزنه تو چشام موج میزنه(اینو همسری میگه) . وقتی با عشق میگه: عسل بابا . عشق بابا. جون بابا!!! اونوقته که انگار داره با هووم حرف میزنه! اینجاست که داد میزنه: حسووووووووووووود!

  پ.ن. دوستای گلم پیشنهاداتونو در مورد اسم واسم بنویسید پلییییییییز!

پ.ن.۲. نمیدونم تا چه اندازه نینی شبیه این عکس میشه!!کسی تجربه سونو ۳بعدی تو ماه ۴تا۵ رو داشته؟اونوقت نی نی تون شبیه عکس اون دورانش بوده!؟

پنجشنبه نهم مهر 1388 |

 

سلام.برگشتم! همین الان رسیدیم خونه.همسری رفته آرایشگاه. منم مستقیم اومدم پشت کامپیوتر. ساعت ۸.۳۰ شبه.

 بیخبر رفتم چون وضعیت جسمیم خراب بود. اصلا نمیتونم خودمو با این اب و هوای خشک وفق بدم. تو همون ۳ روزی که اومدم خونه همش خون دماغ بودم.شبا نمیتونستم نفس بکشم.اینقدر دمای بدنم بالا میرفت که مجبور بودم ل*خت جلوی کولر بشینم و همین باعث شد که دوباره سرما بخورم.این شد که ترجیح دادیم برگردیم شمال. وای که چه هوای لطیفی بود.دوستای عزیزی که تو شهریور اومدن مسافرت شمال میدونن چقدر هوا قشنگ بود.

دختر گلم الان ۲۸ هفتش تموم شده. احساساته مادرانم که همش از نبودنش گله میکردم داره کم کم خودشو نشون میده. با هر تکونش قربون صدقش میرم.کلی دارم باهاش حال میکنم.و هر دفعه که از حرکاتش غرق لذت میشم از ته دلم دعا میکنم که همه خانوما بتونن این حس قشنکو درک کنن و لذتشو بچشن.لذت مادر شدنو.

البته اینو بگم که هنوز نتونستم به خودم بقبولونم که دارم مامان میشم و از تکرار این کلمه خندم میگیره. من؟! مامان شم؟

درگیر انتخاب اسم واسه گلم هستیم. اگه پیشنهادی باشه خیلی خوشحال میشم.

خودم اسم حلما رو خیلی دوست دارم.اما مخالف هم داره.همسری تاکید داره که یه خورده ته مایه مذهبی داشته باشه.

کوچولوی نازم ۱کیلو و ۴۰۰ گرمه .واسه هفته ۲۸ خیلی خوبه.امیدوارم همین طوری پیش بره و تپل شه. ناگفته نمونه که خودمم خیلی اضافه وزن پیدا کردم .تا حالا ۱۰ کیلو رفتم بالا. قراره با یه متخصصه تغذیه صحبت کنم.جالب اینجاست که برنج و نون خیلی کم میخورم و غذای اصلی من میوه است.دلیلشو نمیفهمم!

فردا قراره واسمون مهمون بیاد. البته خودمون اصرار کردیم که بیان. 

از امروز میتونم مرتب آپ کنم و از شرمندگی دوستای گلم در آم.

 دوستون دارم.

اینم یه سری عکس از سفرمون که قولشو داده بودم

 

دانشگاه مرکزی

خونه دوستمون که در اختیارمون بود

غذاهای مخصوص ...

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

 

سلام به دوستای گلم.

بعد از حدود ۲ ماه برگشتم خونمون.داشتم بال در میاوردم.خیلی دلم واسه خونمون تنگ شده بود.

۳ شهریور برگشتیم ایران.سفر پر بار اما خسته کنندهای بود.خیلی اذیت شدم. اما به لطف خدا کارا با موفقیت پیش رفت.امتحانمو دادم. و قرار شد بعد عید برم ۶ ماه بمونم!!! البته اگه بشه.(سعی میکنم بهش فکر نکنم!!)  تمام مدت اقامت من و همسری  دنبال کارا بودیم. هر روز ۳ طبقه رو میرفتم بالا.الان که فکرشو میکنم میبینم همش لطف خدا بود که مشکلی واسه کوچولوم پیش نیومد.خیلی اذیت شد و خوب دووم اورد.البته وقتی هفته گذشته رفتم پیش دکترم بهم گفت که نی نی یه خورده کشیده پایین و باید از شکم بند استفاده کنم و بیشتر مراقب باشم.

خیلی حرفا واسه گفتن داشتم .نمی دونم چرا همش پرید. یه سری عکس هم تو پست بعدی آپ میکنم. فعلا می خوام برم و نوشته هاتونو که خیلی دلم واسشون تنگ شده بخونم.

شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

 

سلام

دوست داشتم همه شما دوستای گلم اینجا بودید و از این هوا لذت می بردید.

چقدر صدای بارون آرامشبخش و زیباست. آدم همه مشکلاتشو فراموش میکنه.به لطف دوستامون اینجا همه چی خوبه.همونطور که گفتم تو خونه یکی از دوستای ایرانیمون زندگی میکنیم.زندگی تو انجمن ایرانیها و هتل واقعا سخت بود.ساعت 8 صبح یکشنبه رسیدیم.و تا 3 غروب خواب بودیم. تو راه خیلی اذیت شدم. 3شنبه رفتم پیش استادم و در مورد امتحانم باهاش صحبت کردم.متاسفانه یه سری مشکلات بین مدیر گروه و استادم پیش اومده .امیدوارم به خیر بگذره.

از همون وقتی که فهمیدم باردارم نگران عکس العمله استادم بودم.میترسیدم ردم کنه. چون قبلا واسه یکی از بچه ها پیش اومده بود. ولی خدا رو شکر کلی خوشحال شد و تبریک گفت بهم  و کلی سفارش کرد که مواظب خودم باشم.

بعد از ظهرا که بیکرم با یکی از بچه ها میریم خریدواخه فصل حراجه.جای همتون خالی. حیف که نمی خوام واسه نی نیم زیاد لباس بخرم .آخه مطمئن نیستم. چند شب پیش  یکی از دوستا که بارداره گفته که رفته سونو و با کلی پول تونسته از زیر زبون دکتره بکشه بیرون که نی نی چیه! حالا قراره من هم 2 هفته دیگه برم.

امروز رفتیم پیش دکتر خودم که 3 سال مرتب واسه چکاب میرفتم پیشش.یه  مکمل بهم داده که خیلی عالیه.مخلوطی از همه ویتامین ها و مواد معدنی. هر چی که به ذهنتون میرسه این تو هست . از کلسیم و اهن و مس گرفته تا خانواده ویتامین بی و منگنز و روی.به شکل بیسکوییته و خیلی خوشمزه است. احتمالا یه 6 7 تایی با خودم میارم. یه آمپول هم بهم داد به نام titan|االبته اگه اشتباه نکنم. اینجا تو ماه 5 و 7  این تزریق و انجام میدن .از رسیدن هر گونه عفونتی به جنین جلوگیری میکنه و خیلی مزایای دیگه هم داره.

  خیلی نوشتم .می دونم حوصلتون سر رفت. ولی مینویسم که همیشه یادم بمونه این لحظات.

 

  این وبلاگ مثلا مال نی نی بود ولی مامانش حسابی حقشو ضایع میکنه و آخر از همه ازش مینویسه!!! دخمل ناز من حسابی مشت و لگد میزنه.البته نمیدونم کدوم مشته و کدوم لگد.الانم مثل اینکه بو برده دارم ازش مینویسم داره اعلام وجود میکنه.کلی کتاب داستان و آموزشی گرفتم واسش.تو این هفته هم احتمالا میرم مادر کر .آخه حراج رده .کلی واسش چیز میخرم.البته فقط تا 6 ماه.

بارون قطع شده. میرم پیاده روی.تا میتونم از این هوا لذت میبرم. جای همتون خالی.

 

شنبه دهم مرداد 1388 |

 

Salam doostaye golam.

 Bebakhshid  ke finglish neveshtam. Oomadam kafi net va nemitunam az font farsi estefade konam. Yekshanbe sobh residim va emrooz raftam va ostadamo didiam. Felan hame chi khube. Say mikonam az  pc yeki az iraniha poste badi ro bezaram  ke betunam farsi type konam.jaye ha,atun inja khaliye ,hava inghadr delchasbo zibast ke delam nemikhad bargardam.

       

 Ta ba’d

 

چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |

 
Blog Skin